|
پاييز که مي شود انگار از هميشه عاشق ترم در تمام طول پاييز نمناکي شب ها را با تمام منفذهاي پوستم لمس مي کنم وچشمانم همه جا نقش ديدگان تورا جستجو مي کند پاييز که مي شود همراه برگها رنگ عوض مي کنم زردو نارنجي مي شوم و با باد تا افقي که چشمانت درآن درخشيدن گرفت پيش مي روم و مقابلت به رقص درمي آيم تا آن جا که باور کني تمام روزهايي که از پاييز گذشته تا به امروز همراه عاشقت بوده ام پاييز که مي شود بي قراري هايم را در باغچه کوچکي مي کارم و آرام آرام قطره هاي باران را که روزهاست در دامنم جمع کردم به باغچه مي نوشانم ميدانم تا آخر پاييز تمام بي قراري هايم شکوفه خواهد داد و با اولين برف زمستان به بار خواهد نشست پاييز که مي شود بي آنکه بدانم چرا بيشتر از هميشه دوستت دارم و بي آنکه بداني چرا دلم بهانه ات را مي گيرد وپاييز امسال.... عشق جنس ديگري دارد و معشوق خواستني تر است..... کاش مي دانستي!..
تمام کودکي من
روز تولدم روز اول زندگیم روزی که هیچ گناهی در ذاتم نبود روزی که کسی جزء مادر و نمی شناختم روزی که جزء شیر مادر برام شیرین نبود روزی که از این دنیا غافل بودم روزی که همه می خندیدن و من گریه می کردم ۲۳ شهريور روز تولدم مبارک
قدمهايت بر شنهاي نرم کوير است هر شب آسمانت پرستاره
مي دوني؟ امروز شروع يه دوره جديد تو زندگي يه کسي بود...کي؟ درخت انجبر وسط حياطمون رو مي گم.آخه مي دوني؟ اون امروز تصميمش رو گرفت... تصميم گرفت که پاره هاي تنش رو ديگه رها کنه تا به دنبال سرنوشتشون برن... تا چند روز پيش هي درد مي کشيد... هي ناله مي کرد ... هي اشک مي ريخت... و بعدش آروم آروم يه دونه از بچه هاش رو به زمين مي سپرد و تا از زمين قول نمي گرفت که حتما مواظبشون باشه، اونارو از تو آغوشش رها نمي کرد . آخه از آينده مي ترسيد... آخه نمي دونست چه سرنوشتي در انتظار جگر گوشه هاشه ... آخه نمي دونست باز هم ممکنه اونارو ببينه يا نه ... آخه ... اون خوب مي دونست اين قانونه ولي چرا تا حالا نتونسته بود که باهاش کنار بياد ... اون هر ساله همين درد رو تحمل مي کرد ... درد جدايي رو مي گم ... درد انتظار رو ... و اون تصميم گرفت ... تصميم گرفت حقيقت رو بپذيره و باهاش کنار بياد ... اون امروز همه ي بچه هاش رو بوسيد و باهاشون خداحافظي کرد ... براشون يه عالمه آرزوهاي خوب کرد، به همشون گفت که يادشون باشه که يه مادري هست که هميشه چشم به راهشونه ... که يه مادري هست که هر روز نسيم رو بو مي کشه تا شايد بوي عزيزش رو حس کنه ... که يه مادري هست که ... آه! اون امروز اشک ريخت ، خيلي هم اشک ريخت .ولي توي قلبش يه آرامشي بود . اين رو مي شد از روي لبخندي که به لب داشت فهميد . در آخرين لحظه سرش رو رو به آسمون گرفت ، و گفت اون چيزي رو که بايد مي گفت ...اون رها شده بود...اون آزاد بود....
مدتيست که ديگر آسمان شبهايم ابري نيست
صاف است و مهتابي ديگر شبها با وجود مهتاب ، من احساس تنهايي نمي کنم به يمن وجودش ، ستاره ها هم برايم چشمک مي زنند انگار که پس از سالها ديده اند من را لذت ديدن مهتاب را هر شب به من مي دهد ساعت ها به نگاهم مهمانش مي کنم اما چه فايده... او مهتاب است و من انسان او آسمانيست و من زميني او همدم ماه است و ستاره و من تنهايم با نداشته هايم با او حرف ميزنم اما او گوش شنيدن براي من ندارد او نور مي خواهد و روشنايي و من برايش تاريکم و رو به اتمام... مي گويد دير آمده ام که ديگر شب رو به اتمام است و سپيده نزديک آخر برايش نور آورده بودم او چه مي داند گفتم که آخر او مهتاب است چه مي فهمد من چه کشيدم آنقدر منت خورشيد را برايش کشيدم که برايش تابيد اما نمي دانستم ، که او اين همه نور را از من نمي خواهد ذاتش مهتابيست و با خورشيد روزهايم بي گانه با آمدنم مي رود و با رفتنم مي آيد کاش مي دانستم که او از کجا آمده ديگر خواب هم ندارم بيدارم براي ديدارش هر شب پشت پنچره اتاقش به استقبالش مي روم اما تقصير من چيست انقدر اتاقش وسيع است که همه به ديدارش خيره اند آن وقت من مي مانم و هزاران نگاه به عشق مهتابيم نمي خوام مهتاب شبهايم را با کسي قسمت کنم شايد توقع زياديست خواستن حرمت آسمان شب همدم ماه و ستارگان اين همه وسعت در آغوش من جايي ندارند مي گويد رهايم کن با روزهايت با خورشيد هاي درخشانت زندگي کن مي گويد تو لايق شبهايم نيستي آمدن هر شبم براي تو نيست من مهتابم و تو انسان بگذار فاصله ها بين ما باشند نه عشق يک انسان به مهتاب من عاشق شب هستم وتاريکي من نيمه تو نيستم پس بگذار و بگذر ....
آن سوي پنجره نگاهها سراب است و اقيانوس دست ها ،پل هاي التماس و خواهش... آن سوي پنجره مي توان محبت را رايگان بين آدمها تقسيم کرد، بدون هيچ گونه چشم داشتي.. آن سوي پنجره هيچ لبي با لبخند غريبه نيست... آن سوي پنجره هيچ قلبي پوشالي نيست و هيچ دلي شکسته نمي شود... آن سوي پنجره فرياد آنقدر بي صداست که حرمت سکوت را نمي شکند... آن سوي پنجره بهار آن قدر مهربان است که باغ را به دست پاييز نمي سپارد... هر کس که گم کرده اي داشته باشد آن را در آينه مي يابد... آن سوي پنجره تلخي فاصله ها پر مي شود از شيريني ديدار... آن سوي پنجره گنجشک هاي ايوان خانه ي مادر بزرگ به فکر فرار نيستند... آن سوي پنجره در امتداد جاده ي بي کسي به سر منزل گاه عشق و تمنا مي توان رسيد. آن سوي پنجره مي شود پر گرفت،آري!پر گرفت تا اوج،تا بي نهايت... آن سوي پنجره مي شود در عشق شکست،در عشق خرد شد و در عشق جاودان شد.
بهار وکلاف رنگي سرنوشت تايستان تب کرد و بيمار شد پاييز از غم او رنگش پريد وزمستان از درد او پر شد ولي بهار باز هم جواني ميکند......
چند بهار را ديده اي؟ از چند خيابان بهاري رد شده اي و به خياباني که پوشيده از برگهاي خزاني است رسيده اي؟ بجز خودت چند نفر را در آينه پيدا کرده اي؟ چند بار سرود سبز زندگي را با بهار خوانده اي؟ چقدر به انتظا ر آمدن بهار کنار جاده ايستاده اي و به افق هاي نا معلوم چشم دو خته اي؟ شکوفه اي درچشمت ننشيند!مگر چقدر فرصت داري؟ همه گل و درخت و .. چه سود؟
یه گوشه نشسته بودم و آسمونو نگاه ميکردم
نسيم خنکي ميومد واسه همين چشامو بستم يهو با صداي غرش آسمون از جا پريدم آره درست حدس زدي رعد برق بود دوباره چشامو آروم بستم واي...... داره بارون مياد اونم چه بـــــــــارونــــــــي؟ خيس خيس شدم احساس خوبي داشتم حس بودن تو , گرفتن دستاي گرمت دست باران ميزند بر پشت شيشه اشك چشمانم روان شد سيل گونه اين كه باران نيست همه احساس خداست در نگاه مست باران روي زيباي خداست شايد اين همان اشكهاي ناياب خداست زير باران گوش كن اين همان نابترين شعر خداست دست باران نرم نرمك ميفشارد دست گل را همچو دست تو شايد اين گوشه اي از جنت زيباي خداست بزن باران كه دنيا را بيابان در نورديد كه شبهاي خدايي را گرفته ظلمت ترديد بزن باران در اين كنج قفس پوسيده ام من هرلحظه ميخشكم و در حسرتت مانده ام من فقط يادت خاطرات اشك باران لاي برگ برگ دفترم ميزند موج در خيالم زير باران ميروم بالاي بالا تا همان جايي كه ميگويند خدا ميگريد باز باران اشك ميريزد خدايا آسمان هم دلتنگ است شايد اين باران همان قصه دلتنگي دل تنهاي خداست.......
چرابه دستهای سبزتونمیرسم وبه چشمهایت که اسم صادقانه ای را روایت میکند؟
|
About![]()
منم تنهاترین نیلوفر مرداب دلتنگی
Home
|