تبليغاتX
نیلوفرمرداب

نیلوفرمرداب

دل نوشته

 

پاييز که مي شود

انگار از هميشه عاشق ترم

در تمام طول پاييز

 نمناکي شب ها را

با تمام منفذهاي پوستم

لمس مي کنم

وچشمانم همه جا

نقش ديدگان تورا جستجو مي کند

پاييز که مي شود

همراه برگها رنگ عوض مي کنم

زردو نارنجي مي شوم و

با باد تا افقي که چشمانت

درآن درخشيدن گرفت

پيش مي روم

و مقابلت به رقص درمي آيم

تا آن جا که باور کني

تمام روزهايي که از پاييز گذشته

تا به امروز

همراه عاشقت بوده ام

پاييز که مي شود

بي قراري هايم را در باغچه کوچکي

مي کارم و آرام آرام

قطره هاي باران را

که روزهاست در دامنم جمع کردم

به باغچه مي نوشانم

ميدانم تا آخر پاييز

تمام بي قراري هايم شکوفه خواهد داد

و با اولين برف زمستان

به بار خواهد نشست

پاييز که مي شود

بي آنکه بدانم چرا

بيشتر از هميشه دوستت دارم

و بي آنکه بداني چرا

دلم بهانه ات را مي گيرد

وپاييز امسال....

عشق جنس ديگري دارد و

معشوق خواستني تر است.....

کاش مي دانستي!..

+نوشته شده در دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت10:30توسط نیلوفر | |

تمام کودکي من
عروسکي شد
از جنس کاغذ
و من آن را با ترديد
به انتظار آويختم
در آن لحظه نابود
و امروز؛
در نقطه پيوند نگاه
و ابهام وجود
و از ميان همهمه عبور
من،
عروسک کاغذي ام را ميخوانم!
که تمام کودکي من
عروسکي شد
عروسکي کاغذي
در دستان باد
آويخته به انتظار
و من
آنرا با چشمهاي بسته
به تماشا نشسته ام...

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت13:30توسط نیلوفر | |

 

 

روز تولدم 

روز اول زندگیم


روز پاک بودنم

روزی که هیچ گناهی در ذاتم نبود

روزی که کسی جزء مادر و نمی شناختم

روزی که جزء شیر مادر برام شیرین نبود

روزی که  از این دنیا غافل بودم

روزی که همه می خندیدن و من گریه می کردم

                     ۲۳ شهريور  روز تولدم مبارک

+نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت22:36توسط نیلوفر | |

قدمهايت بر شنهاي نرم کوير است
لطافت آنها تو را به ياد آب خنک و شنهاي خيس ساحل ميندازد
چه زيباست و قشنگ است که از صحرا ميتواني دريا را ببيني
خانه هاي ويران اطرافش را ببين ،حتماً کسي آنجا بوده
با آن که پيکر آنها زير خاک است ولي يادشان در دلهاست و از اين آفتاب سوزان سوخته خاطراتند خاطراتي که زندگي بخشند.
قدمهايت خسته است و آهي سنگين در سينه پس آه ميکشي تا قدمهايت بياسايند.
با ياد دريا آب مي نوشي و دريا دريا آب و ديگر تشنه نيستي و صحرا صحرا خاطره با خود داري پس تنها نيستي بيشتر از هميشه و کمتر از فردا.
ديروزي که خسته از راه بودي امروزي که برايت پر خاطره است و فردايي که در انتظار طلوعش هستي تا محکمتر از هميشه قدم برداري و فرياد پيروزي سر دهي
بر روي خاک مينشيني داغ و سوزان مثل روزهاي اول عشق و چه با احساس خاک را لمس ميکني ،دستت را ميان شنها مي بري و مشتي خاک بر ميداري
اما...
تمام ذرات خاک بر زمين ميريزند
و فرياد ميزنند که تو نيز خود را خاک کن و آن وقت است که هميشه با مايي و دستانت پر تر از پر است.
و چه شاد است هر روزت.
و لبخندت گرچه دروغين است ولي لبخند است
و اين صحرا چه زيبا و قشنگ ،گرچه صحراست ولي مرا به ياد دريا مي اندازد
و دوباره آه و اينبار ميدوي تا به آنچه مي خواهي برسي
صحرا به تو مي خندد و تو نيز لبخند ميزني و خاکها را به آسمان مي پاشي
در کوير خود را ميبيني ،دريا ، ساحل ،آسمان ،شن...
پس تو تنها نيستي
و همراهت اشکهاي توست که با لبخند مسرت همراه است
و تو همان غريب آشنايي
و آن آشنا خود تو هستي
پس ياريش کن

هر شب آسمانت پرستاره
و امشب بسيار تاريک
چون ماهشان خواب است
ماهشان تويي
خسته اي از بي خوابي
و خوشحالي که براي هدفي بيداري کشيده اي
تو هميشه در حال پرواز در اوجي
تو هميشه مي درخشي
تو هميشه ماهي..

+نوشته شده در پنجشنبه هشتم مرداد 1388ساعت13:49توسط نیلوفر | |

مي دوني؟ امروز شروع يه دوره جديد تو زندگي يه کسي بود...کي؟ درخت انجبر وسط حياطمون رو مي گم.آخه مي دوني؟ اون امروز تصميمش رو گرفت... تصميم گرفت که پاره هاي تنش رو ديگه رها کنه  تا به دنبال سرنوشتشون برن... تا چند روز پيش هي درد مي کشيد... هي ناله  مي کرد ... هي اشک مي ريخت... و بعدش آروم آروم يه دونه از بچه هاش رو به زمين مي سپرد و تا  از زمين قول نمي گرفت که حتما مواظبشون باشه، اونارو از تو آغوشش رها نمي کرد . آخه از آينده مي ترسيد... آخه نمي دونست چه سرنوشتي در انتظار جگر گوشه هاشه ... آخه نمي دونست باز هم ممکنه اونارو ببينه يا نه ... آخه ... اون خوب مي دونست اين قانونه ولي چرا تا حالا نتونسته بود که باهاش کنار بياد ... اون هر ساله همين درد رو تحمل مي کرد ... درد جدايي رو مي گم ... درد انتظار رو ... و اون تصميم گرفت ... تصميم گرفت حقيقت رو بپذيره و باهاش کنار بياد ... اون امروز همه ي بچه هاش رو بوسيد و باهاشون خداحافظي کرد ... براشون يه عالمه آرزوهاي خوب کرد، به همشون گفت که يادشون باشه که يه مادري هست که هميشه چشم به راهشونه ... که يه مادري هست که هر روز نسيم رو بو مي کشه تا شايد بوي عزيزش رو حس کنه ... که يه مادري هست که ... آه! اون امروز اشک ريخت ، خيلي هم اشک ريخت .ولي توي قلبش يه آرامشي بود . اين رو مي شد از روي لبخندي که به لب داشت فهميد . در آخرين لحظه سرش رو رو به آسمون گرفت ، و گفت اون چيزي رو که بايد مي گفت ...اون رها شده بود...اون آزاد بود....
همه ي ما همين طوري هستيم ... اينقدر وابسته مي شيم که نمي تونيم اون چيز يا کسي رو که دوست داشتيم رها کنيم ... ترس از آينده داغونمون مي کنه ... آينده اي که توش اون چيز نباشه .. از ترس پريدن ، خودمون پرهامون رو قيچي مي کنيم ... ولي ... ولي اون وقتي که تصميم گرفتيم که خودمون رو از قيد وابستگي رها کنيم به بزرگترين آرامش زندگي منو مي رسيم ... رها مي شيم ... مثل قصه ي شازده کوچولو ... اون وقتي گلش رو رها کرد تونست از اخترکش بيرون بياد و دنياي اطرافش رو ببينه  ، پس بايد رها شيم ... پرواز کنيم ... دل بسته باشيم نه وابسته !

+نوشته شده در چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت0:15توسط نیلوفر | |

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388ساعت1:6توسط نیلوفر |

مدتيست که ديگر آسمان شبهايم ابري نيست

صاف است و مهتابي

ديگر شبها با وجود مهتاب ، من احساس تنهايي نمي کنم

به يمن وجودش ، ستاره ها هم برايم چشمک مي زنند

انگار که پس از سالها ديده اند من را

لذت ديدن مهتاب را هر شب به من مي دهد

ساعت ها به نگاهم مهمانش مي کنم

اما چه فايده...

او مهتاب است و من انسان

او آسمانيست و من زميني

او همدم ماه است و ستاره

و من

تنهايم با نداشته هايم

با او حرف ميزنم

اما او گوش شنيدن براي من ندارد

او نور مي خواهد و روشنايي

و من

 برايش تاريکم و رو به اتمام...

مي گويد دير آمده ام

که ديگر شب رو به اتمام است و سپيده نزديک

آخر برايش نور آورده بودم

او چه مي داند

گفتم که

آخر او مهتاب است

چه مي فهمد من چه کشيدم

آنقدر منت خورشيد را برايش کشيدم که برايش تابيد

اما نمي دانستم ، که او اين همه نور را از من نمي خواهد

ذاتش مهتابيست

و با خورشيد روزهايم بي گانه

با آمدنم مي رود

و با رفتنم مي آيد

کاش مي دانستم که او از کجا آمده

ديگر خواب هم ندارم

بيدارم براي ديدارش

هر شب پشت پنچره اتاقش به استقبالش مي روم

اما تقصير من چيست

انقدر اتاقش وسيع است که همه به ديدارش خيره اند

آن وقت من مي مانم و هزاران نگاه به عشق مهتابيم

نمي خوام مهتاب شبهايم را با کسي قسمت کنم

شايد توقع زياديست

خواستن حرمت آسمان شب

همدم ماه و ستارگان

اين همه وسعت در آغوش من جايي ندارند

مي گويد رهايم کن

با روزهايت

با خورشيد هاي درخشانت زندگي کن

مي گويد تو لايق شبهايم نيستي

آمدن هر شبم براي تو نيست

من مهتابم

و تو انسان

بگذار فاصله ها بين ما باشند

نه عشق يک انسان به مهتاب

من عاشق شب هستم وتاريکي

من نيمه تو نيستم

پس

بگذار و بگذر ....

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388ساعت1:3توسط نیلوفر | |

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388ساعت16:30توسط نیلوفر |

آن سوي پنجره

                 نگاهها سراب است و اقيانوس دست ها ،پل هاي التماس و خواهش...

                                                         آن سوي پنجره

            مي توان محبت را رايگان بين آدمها تقسيم کرد، بدون هيچ گونه چشم داشتي..

                                                         آن سوي پنجره

هيچ لبي با لبخند غريبه نيست...

آن سوي پنجره

هيچ قلبي پوشالي نيست و هيچ دلي شکسته نمي شود...

آن سوي پنجره

فرياد آنقدر بي صداست که حرمت سکوت را نمي شکند...

 آن سوي پنجره

بهار آن قدر مهربان است که باغ را به دست پاييز نمي سپارد...

 


آن سوي پنجره

هر کس که گم کرده اي داشته باشد آن را در آينه مي يابد...

آن سوي پنجره

تلخي فاصله ها پر مي شود از شيريني ديدار...

آن سوي پنجره

گنجشک هاي ايوان خانه ي مادر بزرگ به فکر فرار نيستند...

آن سوي پنجره

در امتداد جاده ي بي کسي به سر منزل گاه عشق و تمنا مي توان رسيد.

آن سوي پنجره

مي شود پر گرفت،آري!پر گرفت تا اوج،تا بي نهايت...

آن سوي پنجره

مي شود در عشق شکست،در عشق خرد شد و در عشق جاودان شد.


به راستي آن سوي پنجره کجاست....؟؟؟

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388ساعت16:23توسط نیلوفر | |

+نوشته شده در جمعه بیست و سوم اسفند 1387ساعت13:47توسط نیلوفر |

بهار وکلاف رنگي سرنوشت
سرنوشت ما آدما يه کلاف رنگيه
از همه رنگ .رنگش بسته به خود ما و اعمال ماست. چند تا فرشته ي مهربون اون بالا نشستند و با هر قدم ما و با هر حرکت ما مي بافند و ميبافند.
تا زندگي ما ميشود يک کلاف هزار رنگ.راستي کلاف دل تو چه رنگيه؟؟؟
کلاف زندگي بعضيا درست مثل خودشون مثل اعمالشون يک دست سفيد و پر از رنگهاي روشن.
شايد کلاف با دلشون ارتباط داره واما کلاف زندگي بعضيا هم سياه سياه.پر از رنگهاي تيره ÷ر از اعمال نادرست که کلافشان را تيره و تيره تر ميکند.
 
هميشه ميشنويم که اي کاش سرنوشتاز سر مي نوشت.
زندگي دوباره دارد رنگ ميگيرد و دنيا دارد دوباره سبز ميشود .خدا دوباره دارد براي طبيعت گل ميفرستد و دوباره جهان جاني تازه ميگيرد.اين روزها همه ما ميتوانيم با بهار رنگين شويم.کاري کنيم که بافنده  هاي مهربان به امر خدا  کلاف اعمال  و سرنوشت و زندگي ما رو دوباره از نو ببافند. تا دوباره مثل طبيعت جان بگيريم تازه شويم و با نسيم  بهاري همسو شويم.
يلدا آمدو رفت و پسرک گل فروش کنار جاده ايستاده با دست گل هاي تازه.با يک گل از همين حالا از همين جا سرنوشتت را دوباره بباف .يادت باشه که تو کمتر از گلي نيستي که سرش را از زير اين همه خاک بالا ميآورد. تو هم امتحان کن.

تايستان تب کرد و بيمار شد پاييز از غم او رنگش پريد وزمستان از درد او پر شد ولي بهار باز هم جواني ميکند......

+نوشته شده در جمعه بیست و سوم اسفند 1387ساعت13:37توسط نیلوفر | |

چند بهار را ديده اي؟

 از چند خيابان بهاري رد شده اي و به خياباني که پوشيده از برگهاي خزاني است رسيده اي؟

 بجز خودت چند نفر را در آينه پيدا کرده اي؟ چند بار سرود سبز زندگي را با بهار خوانده اي؟

چقدر به انتظا ر آمدن بهار کنار جاده ايستاده اي و به افق هاي نا معلوم چشم دو خته اي؟


مبادا بهار بيايد و درختان سبز شوند و تو سبز نشوي! مباداهيچ گلي در قلبت نرويد وهيچ

شکوفه اي درچشمت ننشيند!مگر چقدر فرصت داري؟


بهار وقتي زيباست که ما انسانها هم پابه پاي طبيعت سبز شويم . اگر من و تو سبز نشويم از اين

 همه گل و درخت و .. چه سود؟

 

+نوشته شده در جمعه نهم اسفند 1387ساعت18:32توسط نیلوفر | |

یه گوشه نشسته بودم و آسمونو نگاه ميکردم

نسيم خنکي ميومد

واسه همين چشامو بستم

يهو با صداي غرش آسمون از جا پريدم

آره درست حدس زدي رعد برق بود 

دوباره چشامو آروم بستم

واي...... داره بارون مياد

اونم چه بـــــــــارونــــــــي؟

خيس خيس شدم

احساس خوبي داشتم

حس بودن تو , گرفتن دستاي گرمت

دست باران ميزند بر پشت شيشه

اشك چشمانم روان شد سيل گونه

اين كه باران نيست

همه احساس خداست

در نگاه مست باران روي زيباي خداست

شايد اين همان اشكهاي ناياب خداست

زير باران گوش كن

اين همان نابترين شعر خداست

دست باران نرم نرمك ميفشارد دست گل را

همچو دست تو

شايد اين گوشه اي از جنت زيباي خداست

بزن باران كه دنيا را بيابان در نورديد

كه شبهاي خدايي را گرفته ظلمت ترديد

بزن باران در اين كنج قفس پوسيده ام من

هرلحظه ميخشكم و در حسرتت مانده ام من

فقط يادت

خاطرات اشك باران لاي برگ برگ دفترم ميزند موج

در خيالم زير باران ميروم بالاي بالا

 تا همان جايي كه ميگويند خدا ميگريد

باز باران اشك ميريزد

خدايا

 آسمان هم دلتنگ است

شايد اين باران همان قصه دلتنگي دل تنهاي خداست.......

+نوشته شده در پنجشنبه هفدهم بهمن 1387ساعت11:51توسط نیلوفر | |

+نوشته شده در شنبه بیست و هشتم دی 1387ساعت19:31توسط نیلوفر | |

چرابه دستهای سبزتونمیرسم وبه چشمهایت که اسم صادقانه ای را روایت میکند؟
من ازدرخت خشک حیاطمان که دل بستگی به بهارندارد و اسمانهایی که بی ستاره میخوابند درشب بیزارم.
زیارت دفترچه هایم بی معناست وقتی که کسی به پابوس شعرهای دل شکسته ی من نمیاید.
مرا ازاینجا ببروقتی ادمها اهن قراضه ای بیش نیستندوقتی که دلتنگی به اوج میرسد و هنگامی که برایم معجزه ای میاوری با دستهایت احساس میکنم در دستهای تو اکنون عطرخوش بهاریست مثل بهشت.....
دمی دستهایت را سایه بانم کن...؟؟؟

+نوشته شده در شنبه بیست و هشتم دی 1387ساعت19:23توسط نیلوفر | |